![]() |
![]() |
|
| در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد |
|
مشکلات آدم حل(برطرف) نمی شن، |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/12/18ساعت 3 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
بر پیشانیم عرق سرد نشسته است . درد در استخوان هایم می پیچد . کسی اینجا نیست . دلم می خواهد صدای نفس کسی در اتاق بپیچد . همین کافی است همین کافی است . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/09/05ساعت 4 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
برداشت از........ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1390/09/04ساعت 10 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
مشکل را میدانیم راه حل را هم میدانیم چه چیز ما را از حل مشکل باز میدارد؟
گاهی به جای اقدام به دنبال توجیح میرویم و دلیلش ترس در تصمیم قاطع گرفتن ماست اگر این سردرد را به جان میخریم فقط از نداشتن جرات اجراست و برای قانع کردن خود مرتب به دنبال بهانه هایی میگردیم تا ضعف خود را پنهان کنیم بیشتر ما ادمها به این شکل با مسائل برخورد میکنیم راه حل را داریم فقط چون در کودکی به ما تلقین شده که.. مردم چی فکر میکنن... یا نمیشه ... غیر ممکنه ...تو توانایی شو نداری ... نباید اینکار رو بکنی . بعد وقتی که وارد اجتماع میشویم در تصمیم گیریهای مهم دچار شک و تردید هستیم .تمام این منفی بافی های نا اگاهانه قدرت تصمیم و اجرا را در ابتدای راه از ما گرفته است نکته: خواستم مقصر را روش تربیتی پدر و مادرهایمان معرفی کنم !نتیجه ای که میخواستم در اخر به ان برسم این بود وقتی که میدانیم که ان روشها غلط بوده چرا هنوز هم پیرو ان هستیم. (کمی هم شاید مقصر خودمان باشم) |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1390/07/29ساعت 5 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
Ağlama bebek, ağlama sende Umut sende yarın sende Yağmur gibi gözlerinden akan yaş niye, Bu suskunluk, bu durgunluk, sıkıntın/kırgınlık niye Çok uzakta öyle bir yer var O yerlerde mutluluk var Paylaşılmaya hazır Bir hayat var Ağlama bebeğim ağlama sende Acı sende hasret sende Dalıp dalıp derinlere düşünmen niye, Bu küskünlük, bu dargınlık, sıkıntın/kızgınlık niye |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/07/07ساعت 1 قبل از ظهر توسط بیگانه |
|
|
نگاهی به نیمکتی که رویش نشسته ام می اندازم! 11 نخ سیگار خالی شده! باد دارد بازیشان می دهد! تمام عقده هایم را سر این بی زبان خالی کردم! می دانم روزی انتقام می گیرد ولی ناگزیر بودم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1390/06/22ساعت 3 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
بعضی کارهای اطرافیانم باعث میشه احساس کنم شدم یک سنگ توالت که وقتی هر کدوم از اطرافیانم با هم حرفشون میشه و جرعت ندارن که مشکل رو از ریشه حل کنن(چون هر کدوم ریگی تو کفششون هست) میان تمام کثافت مغز و " معد " رودوو .......روی سنگ (که من باشم) خالی می کنن و میرن حتی یه زحمتی به خودشون نمی دن یه ابی روش بریزن. تا اینکه چند روز میگذره مشکل رو دوباره عقب میندازن (دقت کنید نگفتم حل می کننش) / و فکر می کنن که حل کردن / تازه میان یک افتابه اب نصف ونیمه روش میریزن که مثلا جبران کنن که دیگه گثافتشون خشک شده و فایده نداره. /نیان بهتره
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1390/06/04ساعت 10 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
این روزا وقتی از حرف کسی ناراحت بشم سعی میکنم که حرفی نزنم اما خب چهره ام دقیقا مشخص میشه که ناراحتم. گاهی اونایی که اطرافم هستن متوجه میشن که ناراحت شدم البته گاهی که نه اغلب اوقات متوجه میشن اما گاهی مواقع هستن آدمایی که با وجود اینکه قبلا هم بهشون گفتم فلان عملشون یا فلان حرفشون باعث ناراحتیم میشه بازم کار خودشون رو میکنن و خواسته یا ناخواسته حرف و عملشون رو تکرار میکنن…بعدم متوجه نمیشن که چرا ناراحت میشم و هی اصرار میکنن که جان ِ من بگو چته…منم که دوست ندارم حرفم رو دو بار تکرار کنم مجبورم بگم چیزی نیست. . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/05/30ساعت 9 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
مشت ميكوبم بر در،پنجه ميسايم پنجره را من دچار خفقانم،خفقان من به تنگ آمدهام از همه چيز بگذاريد هواري بزنم آي با شما هستم،اين درها را باز كنيد من به دنبال فضايي ميگردم لب بامي،سر كوهي،دل صحرايي كه در آنجا نفسي تازه كنم، |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1390/05/25ساعت 6 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
حتما باید یک بیماری تعریف شده در دنیا باشد به اسم “باد کردگی مغز″. نمیدانم تعریف علمی قضیه چیست؛ اما من دوست دارم مرض جدیدم را به این اسم بخوانم و بگویم: مغزم باد کرده. البته به طرز استثنایی، این دفعه میدانم دردم چیست هوای گرم و کثیف ، بیکاری و ۲۴ ساعت دغدغه فکری داشتن، مغزم را چنان متورم کردهاند که احساس میکنم به زودی از جمجمهام بیرون میزند واقعا ناله بیخود نمیکنم. خیلی خسته شدهام از این همه بیکاری و دورویی افراد دوروبرم و کمی هم از بی ملاحضگی اطرافیان . آدم مثل من، وقتی اینقدر فکر و خیال دارد، خب نیاز دارد که استراحتهای جدی هم داشته باشد. مثلا یک خواب سنگین 20 ساعته .شاید کمی از این بادکردگی کم شود |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/05/01ساعت 3 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
همه چیز در انتظار یک جرقه است. فقط یکی. انبار باروت یا میترکد/ یا همینطور در ترس انفجار/ روزگار میگذراند. من از انفجارش جلوگیری نخواهم کرد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/05/01ساعت 3 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
انگار همه چیز تمام شده است برایم. آدم بیآرزو، زود به آخر میرسد. فرقی هم نمیکرد. تو فقط مواظبی که اطرافیانت را دلآزرده نکنی و وقتی میبینی علی رغم همه تلاشهایت، چندان هم موفق نبودهای، غصهات میشود. چرا موفق نبودهای؟ خیلی ساده؛ بعضی وقتها یادت میرود که باید مطابق میل بقیه رفتار کنی و به اصطلاح، میزنی تو اوت. همه رشتهها پنبه میشه. خب باید قبول کرد. تمام عمرت فکر میکنی باید یک جاهایی از این زندگی به میل تو باشد و حالا باید خودت را عادت بدی که سر سوزنی از آن به تو تعلق ندارد. تقریبا کمتر چیزی در اطرافت یافت میشود که مطابق میل تو باشد و اگر هم هست نه به این خاطر که تو دوست داری، نه؛ چون قاعدهاش این است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/04/18ساعت 10 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
دراز کشیده ام،
روی تخت ، نگاهم معلق ، اتاق ساکت ، بخاری خاموش ، چراغ خاموش ، پردها کشیده ، در از پشت کشیده میشود ، دلم می لرزد ، در بسته است ، صدای گام هایی می آید /که می رود، … می رود ، خوب بود که در اتاق قفل بود ، وگرنه من باید از روی تخت بلند می شدم ، سکوت اتاق می شکست ، چراغ روشن میشد ، نگاهم می افتاد، و دلم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/04/18ساعت 10 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
اتفاقات این روزهای لیبی شبیه جنگ داخلی اسپانیا در زمان ژنرال فرانکو هستش، در آن زمان، بسیاری از کشورهای اروپایی که توان کمک به نیروهای آزدیخواه را داشتند، به بهانه احتمال قدرتگرفتن کمونیستها، از یاری رساندن به آنها خودداری کردند و سرانجام، فرانکو، فاشیسم را در اسپانیا حاکم کرد و تا زنده بود به حکومت ادامه داد .آنچه در لیبی میگذرد، از این جهت شبیه اسپانیای آن دوره است که ، حالا کشورهایی که خاک دنیا را به بهانه مبارزه با تروریسم شخم زدهاند، نشستهاند و تماشا میکنند مردم لیبی چطور در مبارزه نابرابر با یک دیوانه مسلح کشته میشوند. اخبار لیبی را اگر همینطور سر سری هم پیگیری کنید، میبینید که قوای دولتی کم کم دارند از شوک اولیه خارج میشوند و شهرهای فتح شده را یکی یکی پس میگیرند. دنیا هم نشسته است و تنها محکوم میکند. چرا؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/04/18ساعت 10 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
امروز،امروز،امروز.خوده خوده امروز و باز هم امروز گذشت و من کار مهمی نکردم.همین لحظه همین خوده خوده همین لحظه هم دارد می گذرد و من کار بزرگی انجام نمی دهم.می دانم باز هم روزهای زیادی خواهد گذشت و من باز کار مهمی انجام نخواهم داد.حداقل نه آنقدرها هم مهم که از خودم، خوده خودم راضی باشم.من حد رضایت را نمی دانم،تعریف نشده است .من می لرزم ،سست قدم بر می دارم،سرجایم بند نمی شوم ،نفس ام سنگین می شود و احساس می کنم خیلی عقب مانده ام ،من در هیچ پرسه می زنم و هیچ کار مهمی انجام نمی دهم. به تخ.............م.......................م |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/04/12ساعت 8 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
شبزندهداری بسیار کار جالب و چسبندهای میباشد !ولی امان از خماری فردا صبحش یا ظهر یا عصرش ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/04/05ساعت 5 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
Uyan |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/04/04ساعت 9 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
شب بی در و پیکری است. تنها این گوشهی اتاق نشستهام و برای اینکه سعی کنم خودم را خوب کنم و توی حلقم این جمله را فرو کنم که من حالم خوب است، یک آهنگ معمولی گزاشته ام برای خودش شلوغ پلوغ کند و حواسم را یک مقداری پرت و پلا کند. شب بی در و پیکری است و من بیش از هر چیز احتیاج به یک دوست درست و حسابی دارم که همین الآن باهاش تو خیابون کاشانی راه بروم و سنگ جلوی پایم را به طرف جلو شوت کنم .و باهاش راه بروم و قوطی کوکاکولای خالی توی پیادهرو را قرتی زیر پا له کنم .و باهاش راه بروم و هیچی نگیم و باهاش راه بروم و یک دانه تخمهی آفتابگردان از توی جیبم دربیاورم و بیاندازم توی دهانم و مغزش را بین دندانهایم له و لورده کنم و پوستش را با لبهایم، پرت کنم توی هوا و بهش بگم که:وضع هنوز خرابه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/04/02ساعت 5 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
عصر پنجشنبه وسط اتاق ولو شدهام، طاقواز دراز کشیدهام و در اوج کسالت عصرگاهی به صدای آسمان گوش میدهم و تک تک بارانی که به پنجرهی اتاقم میزند. حوصلهام بدجوری سر رفته است و توان انجام دادن هیچ کاری را ندارم. فلج شدهام و افتادهام روی زمین. احساس میکنم نتوانستهام در این سن آرزوهای ده سالگیام را برآورده کنم. تو ده سالگی برنامهریزی کرده بودم وقتی که به سن الآن برسم دیگر نیازی به هیچ کسی نداشته باشم و خودم، برای خودم یک امپراطوری درست کرده باشم. و از این حرفها. ولی الآن گوشهی این اتاق نشستهام و دارم به آرزوهای دیگرم فکر میکنم. احساس میکنم زندگی شده است مثل یک ماتادور که پارچه قرمزش را هی جلویم میگیرد و من این همه سال میخواهم بهش برسم و شاخهایم را تویش فرو کنم. در حالی که هنوز که هنوز است حتی نوک شاخهایم هم به آن پارچه قرمز نخورده است. مردم، اطرافیان، دور تا دور ورزشگاه نشستهاند و من را برای تمام این سالها نگاه میکنند تا ببینند آخر سر میتوانم این پارچه قرمز را پاره کنم یا نه... وسط اتاق که ولو شده بودم داشتم به این فکر میکردم که باز هم جای شکرش باقی است که هنوز مثل همان ده سالگی آرزوهای بزرگ دارم. نه به همان اندازهی ده سالگی بزرگ بزرگ. ولی باز هم آنقدر کوچک نیستند که فکر کردن بهشان وسوسه توی دل آدم نیاندازد. فکر میکنم نسبت آرزوهای آدم با سن آدم نسبت عکس دارد. ولی این نسبت میتواند برای بعضیها به توان دو باشد و برای بعضیهای دیگر... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/03/29ساعت 7 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
وقتی عصبانی هستی تا 10 بشمار اما وقتی خیلی عصبانی هستی فقط و فقط و فقط فحش بده
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/03/11ساعت 4 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
بنظرم هر چند وقت یک بار باید به زندگیمون واجبی بزاریم تا پ- ش- م های زاید زندگیمون ازش بریزه . ولی باید احتیاط کرد که زیاد نمونه چون احتمال داره جذب بشه و به سلول های مغز اسیب برسونه. اگه کمی با دقت یبشتر به اطرافیان خودمون نگاه کنیم چند نفری پیدا میکنیم که اشتباهی واجبی رو بجای اینکه به زندگیشون بزارن به مغزشون گذاشتن. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/03/05ساعت 7 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
بدترین نقطه ی زندگی نقطه ای است که احساس کنی به هیچ کس و هیچ چیزی دیگر احساسی نداری ...نه عاطفه ای نه تنفری ...پوچ، خالی ...نقطه ای درست در مرکز خلا ...جایی که بین وجود داشتن و نداشتن مرزی نیست ...جایی که احساس کنی نه دوست داری یک قدم به جلو برداری و نه یک قدم به عقب ...بی تفاوتی محض !!! "ولی متاسفانه یه چیزای احساس میکنم از یه چیزایی هم متنفرم" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/03/05ساعت 6 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
دیشب اصلا نتوانستم خوب بخوابم. کابوسهایی میدیدم بسیار وحشت آور هر چند که الان دیگر آنها را به خاطر ندارم. دیشب بعد از سالها دوباره ترس را احساس کردم. زمان زیادی بود که دیگر نمیترسیدم. ولی دیشب نمیدانم چرا دوباره احساسش کردم. حتی نمیدانم ترس از چی بود! دیشب در حالی که دست و پایم یخ کرده بود وخیس عرق بودم با صدای داد زدن خودم و مامانم که امده بود بالا سرم صدام میزد بیدار شدم . دلم میخواهد آن خواب را به خاطر بیاورم و دلیل ترسیدنم را بدانم. فقط میدانم که خوابی بود بسیار آشفته و پریشان صحنه هایی که از جلوی چشمانم رد میشدند. کاش به خاطر می آوردم.
" میدونم که وضع رفته رفته داره خرابتر میشه " |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1390/02/27ساعت 12 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
سکوت سنگینی مرا در بر گرفته،یا شایدم گوش هایم کر شده اند.چشم هایم سیاهی می روند دست و پایم را ورم شده حس می کنم.نمی توانم دستم را تکان بدهم.یک نوع بی وزنی در وجودم سنگینی می کند.گلویم گرفته است.اما نمی دانم چرا سنگینی بغضم را سنگین تر یا خیلی سنگین تر از همیشه حس می کنم.دیگر نای حرکت ندارم حتی توان نفس کشیدن.چشمم به مردمانی می افتد که از دور نظاره گرم هستند. شاید مرا نمی بینند . شاید بعضی وقت ها بعضی چیزها را نباید دید. ¤البته شاید¤ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/02/18ساعت 8 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
. پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده ."یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود :"پدر با بدترین پیش داوریهای ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند : پدر عزیزم،با اندوه و افسوس فراوان برایت مینویسم. ...من مجبور بودم با همسرجدیدم فرار کنم .چون میخواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم .من احساسات واقعی رو با مریم پیدا کردم، او واقعاً معرکه اس ...اما میدونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت به خاطر تیزبینیهاش، خالکوبیهاش، لباسهای تنگ موتور سواریش و (.به خاطر این که سنش از من خیلی بیشتره (تقریبا8 سال پدرهمسرمن حامله است. مریم به من گفت ما میتونیم شاد و خوشبخت بشیم.اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه .مریم چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمیزنه ما اون رو برای خودمون میکاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که میخوایم در ضمن، دعا میکنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و مریم بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره.نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم.یک روز،مطمئنم که برای دیدارتون برمیگردیم اونوقت تو میتونی نوههای زیادت رو ببینی با عشق...پسرت. پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست من توی خونه دوستم هستم فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه !دوستت دارم هروقت برای اومدن به خونه، امن بود، بهم زنگ بزن
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/02/18ساعت 7 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
بمناسبت روز جهانی کارگر من تنها کارگر و زحمتکش این وبلاگ علیه تمام سهام داران وبلاگ(خودم) اعتصاب و فردا ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ دست از کار کشیده و به مدت ۱ روز وبلاگ تعطیل میشود.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/02/10ساعت 5 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
کمونیست ها نیازی ندارند که افکار و مقاصد خود را پنهان کنند. آنان آشکارا اعلام می دارند که یگانه راه رسیدن به هدفهایشان متلاشی ساختن نظام معاصر از طریق اعمال زور است. بگذار که طبقات حاکمه در آستانه انقلاب کمونیستی به لرزه در آیند. کارگران چیزی ندارند که از دست بدهند، مگر زنجیرهایشان را. آنان تمامی جهان را بدست می آورند. کارگران جهان متحد شوید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/02/01ساعت 5 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
چرا آدم مجبور است مدام بین دو یا چند چیز یکی را انتخاب کند؟ چرا ناچار است مدام تصمیم بگیرد و بر سر این تصمیم ها با خودش جدال داشته باشد؟ بخش هایی از وجودش را به نفع بخش های دیگری سر ببرد و قربانی کند و سال ها بعد بفهمد تصمیمش اشتباه بوده، اثرات تصمیمش مثل ترکش های خمپاره به گوشه های زندگی خودش و بقیه خورده و زندگی خودش و بقیه را به گند کشیده و هر تصمیم اشتباهی مثل زنجیر، اشتباهات بعدی را به دنبال داشته است؟ سال ها بعد وقتی بر می گردد و پشت سرش را نگاه می کند، این زنجیر می پیچد دور حلقش و راه نفسش را تنگ می کند و از خودش می پرسد که چرا آدم می تواند زندگی بقیه را خراب کند و می تواند روح و روان دیگران را چنان بخراشد که این خراش تا پایان عمر همراه آن دیگری باشد و التیام پیدا نکند؟
نمی تواند بگوید، ببخشید، اشتباه کردم، یک فرصت دیگر بدهید. نمی شود همه چیز با دور تند برگردد سرجای اولش و آدم با اطمینان و بی تردید تمام کارهایی را بکند که می داند درست است. در درونش با آرامش لبخند بزند و بگوید نمی خواهم دوباره به دنیا بیایم، همین دفعه گل کاشتم. بس است. همه چیز روبراه است. کار دیگری برای انجام دادن ندارم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/02/01ساعت 5 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
یک زمانی اینطور بود که باید سرِ کوچه میایستادی، پایت را به تیرِ چراغِ برقِ کنارِ کوچه تکیه میدادی و منتظر میماندی تا بیاید… میآمد و رد میشد و بعد دیگر عیشات تمام شده بود، باید ساعتها و ساعتها با همان چند لحظه، همان رد شدن، همان یک نگاه از زیرِ چشم، همان لبخندِ رویِ لب سر میکردی. همش همین بود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/02/01ساعت 5 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
ادم نمی تواند با حقیقت - ((با دانستن )) - زندگی کند . کسی که این کار را می کند خود را از ادم های دیگر جدا می کند
چون ابدا نمی تواند در توهم انان شریک شود. چنین کسی غول بی شاخ و دم است - و من چنینم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/01/28ساعت 9 بعد از ظهر توسط بیگانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
روزهای اولی که در آسایشگاه بود،گاهی گریه می کرد. اما این به دلیل عادت بود. بعد از چند ماه ، اگر می خواستند از آسایشگاه بیرونش ببرند،حتما گریه می کرد. این هم به دلیل عادت بود
|
| پیوندها |
|
روزها یالقیزلیغین ال یازیلاری |
|
RSS
|